داشتیم شام میخوردیم زنگ زدن، بابام رفت جواب داد و بعدم رفت دم در و تقریبا طول کشید تا برگرده. وقتی برگشت دو تا بسته نقل دستش بود
دوست پسر قبلیم ازدواج کرده :|
من میدونستم میخواد ازدواج کنه، از شیش ماه قبل میدونستم و مشکلی نداشتم باهاش
ولی اینکه مامان بابام فهمیدن خوب نیست، چون ازین ببعد به چشم ترحم بهم نگاه میکنن، حالا خوبه خودم طرف رو ردش کردم وگرنه واقعا داغون میشدم :-D
ادامه شامم رو خیلی ریلکس خوردم و در تمام این مدت مامان بابام نگام میکردن ببینن چه حسی دارم
ادامه مبحث شیرین ازدواج...ما را در سایت ادامه مبحث شیرین ازدواج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95